X
تبلیغات
شـــــــــهـریـــار - 13- شعر عاشقانه از شهریار
شـــــــــهـریـــار

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند ... نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست ، عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت 

امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت ؟

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو 
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست 
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:50 توسط حسین سعیدی فر| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت