7- بيشه ي عشق
ز بس كه دستخوش محنت و ملال شدم ز پا فتادم و آسوده از خيال شدم
برو كه لشكر هجران چو بر سر من تاخت تو دست من نگرفتي و پايمال شدم
به بيشه ي تو مرا هم پلنگ عشق دريد چه كودكانه گرفتار خط و خال شدم
به كاخ وصل تو پر مي فشاندم از سر شوق كنون ز سنگ جدايي شكسته بال شدم
به دست تيرو كمان آمده ام به بيشه ي عشق شكار شير نگاه تو اي غزال شدم
به طره ي تو چو دست رقيب گشت دراز ميان جمع چه داني كه من چه حال شدم؟
هزار شكوه به دل داشتم هزار افسوس كه گريه راه گلويم گرفت و لال شدم
هنوز سال جدايي به سر نرفت اي ماه كه من شكسته تر از پير ماه و سال شدم
هواي زلف توام قد خميد و تن كاهيد به دور ابرويت اي ماه چون هلال شدم
سوال كردمش: از شهريار ياد آري؟ نداد پاسخ و شرمنده از سوال شدم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:10 توسط حسین سعیدی فر
|